امروز صبح که آمدم شرکت دیدم که هر چی سیم و برد و از این گونه ات و اشغالها که بوده از روی میز کناریم برداشته شده و میز کاملا تمیز شده و هیچ چی روی میز نیست اخه قراره نیروی جدید بیاید ان هم یه خانم .دیروز به مامانم گفتم که قراره شرکت نیروی جدید بیاید از فردا، هنوز حرفم تموم نشده بود که مامانم شروع کرد به نصیحت دوباره نری باهاش صمیمی شی دوباره اینم نشه دختر خاله ات و از اینگونه نصیحت های مامان گونه که تو خونه ما فقط شامل حال من می شه و بس ، چون هیچ کس به جز من تو خونه به دنبال برقراری ارتباط با آدمای جدید نیست منم یک چشم محکم گفتم که مامانم دوباره به نصیحت هاش ادامه نده حالا از اونجایی که هم به مامانم و هم به خودم قول دادم که باهاش صمیمی نشوم دارم نهایت تلاشم را می کنم ولی آخه نمی شه خوب بیچاره گناه داره چایی می خواهد ناهار باید بخوره دستشویی باید برود قول می دهم که این اطلاعات را که بهش گفتم دیگر باهاش حرف نزنم آخه بیچاره تنهایی برود ناهار خوب پس فقط حق داری باهاش بری ناهار ای بابا خوب چه کار کنم دست خودم نیست چرا اینقدر من را تحت فشار می گذارید
Saturday, March 3, 2012
Wednesday, February 29, 2012
صدای اذان می آید حین تایپ کردن هی نگاهم می افتد به دستبند جدیدم یک دستبند طلایی با منگوله های ابیه فیروزه ای تکونش می دم جرینگ جرینگ می کنه تازه پابندش بود ولی از ترس مامانم جرات نکردم بخرم یه عالمه کار نکرده دارم گزارش روزانه ام رو از دوشنبه ننوشتم و فقط 4 ساعت دیگر وقت دارم که 3 روز گزارش بنویسم باز گیر دادم به یک اهنگ اینقدر گوشش می دهم که بعد از یک مدت حالم ازش به هم می خوره دل به کار نمی دهم یه مقاله باز کردم که به نظر خیلی خوبه ولی همش می ترسم تا اخرش برم و ببینم که اون اطلاعاتی که من می خواهم توش نباشد یک جلد اسمارتیز از این استوانه ای ها روی میزمه کاش توش اسمارتیز بود اونم اسمارتیزه سبز .شرکتم که مثله بیابان برهوت می ماند یک نفر از صبح تا شب حال آدم رو نمی پرسه من با نرگس حرف می زنم نرگس با من در حین حرف زدن نگاهم هی به دستبنده آبیه فیروزه ایشه وقتی هم از در می آید توبه کفشای سفیده نوشه با دوتا دستبند نو امروزمان را از دیروزمان متفاوت کردیم
Tuesday, January 17, 2012
اجتماعی به وسعت یک اتوبوس
رفته بودیم عیادت جاجی، حاجی حالش خیلی بد بود .من قبلا حاجی را فقط یک بار دیده بودم اونم در حالی که بیچاره با اون سنش سعی می کرد سوار اتوبوسی بشه که حتی جا واسه یک نفر دیگر هم نداشت ولی خوب حاجی سوار شد و از اونجایی که حاجی خیلی پولدار بود پیش خودم حس کردم که این کار هیچ مفهومی جز خسیسی نمی تونه داشته باشه برحسب اتفاق اون روزکه رفته بودیم عیادتش بابام تعریف کرد که حاجی رویک بار تو ایستگاه اتوبوس دیده و ازش خواسته که برسونتش ولی حاجی خواسته که با اتوبوس بره که یهویی دخترش عینه جت پرید تو حرف بابام که آره حاجی چون که دوست داره تواجتماع باشه با اتوبوس میره والا حاجی که به خاطره پولش نیست که با اتوبوس میره وای داشتم از خنده می مردم فقط خدا خدا می کردم که زودتر بریم
تا از در خونه خارج شدیم من و خواهرم نگاه همدیگه کردیم و خواهرم گفت اجتماع و یهویی دو تاییمون زدیم زیر خنده از اون خنده هایی که بابامو شاکی می کنه ولی اجتماع همیشه تو ذهنم بود و حس می کردم این مسخره ترین توجیه برای فرهنگی نشان دادن یک آدم خسیس بود تا اینکه با ایجاد یارانه ها و افزایش نجومی قیمت تاکسی ها و شاکی شدن اطرافیانم که چرا با اتوبوس نمی روی امنیتش بیشتره از اینگونه حرفا دو سه روزه که تصمیم گرفتم با اتوبوس برم البته یک کامنت می دم که من از وقتی که شرکتمون به خونه خیلی نزذیک شده در حسرت دیدن آدمها و خیابونها مانده بودم تا اینکه امروز سواراتوبوس شدم و یک صندلی از اینا که جهتش برعکسه خالی بودو نشستم یهویی حس کردم وای چه خوبه 8 تا آدم متقاوت دارم می بینم وای یکی با رژصورتی یکی با شال قهوه ای یکی با چادر یکی با موهای صاف وای از ذوق دلم نمی خواست پیاده شم یعنی این همون اجتماعی بود که حاجی دیده بود و من تا حالا ندیده بودمش وای حاجی جون من رو ببخش دیگه قول می دم که هیپچوقت دیگه به اجتماعی که تو از سر تنهایی و پیری بهش رو آورده بودی نخندم
Saturday, November 19, 2011
حر فهای نگفته
می خوام بنویسم ولی از کجا و از چی بنویسمش را نمیدانم از لانگ دیستنسش، از جدا شدنهای دردناکش، از دلتنگ شدنهاش، از تنها شدنهاش ، ازندیدنهاش و نگفتن هاش، از گریه کردن هاش، ازکار کردن هاش، از کلاس ورزش رفتن هاش و اینکه دیگه واسه خودش یک پا ورزشکار شده ، از فرندز دیدنهاش، از خوندن کتاب آتش بدون دودش ،از اینکه از شطرنج متنفر بود ولی الان دلش می خواد شطرنجم بازی کنه، از اینکه از پاییز بدش می اومد ولی الان عاشق پاییزه با اون رنگهای نارنجی و زردش، از اینکه الان چقدر باران را دوست داره از اینکه دیگه توی هوای ابری دلش نمی گیره، از اینکه دیگه از اعتماد کردن به آدما می ترسه خیلیم می ترسه ،از اینکه یاد گرفته نامه عاشقانه بنویسه، یاد گرفته که با ادمایی که نا خواسته وارده حریمش می شن می شه بد هم برخورد کرد، یاد گرفته که همیشه آسمون آبی و آفتابی نیست زندگی غمم داره ترسم داره ولی خدا همیشه نزدیکه نزدیکه
Friday, July 22, 2011
جمعه بازار
بالاخره بعد از کلی غر زدن که من حال ندارم ،من می خواهم تو خونه استراحت کنم ،من حموم نرفتم و از اینگونه غر هایی که هیچ گونه تاثیری هم نداشت مجبور شدم با خانواده برم جمعه بازارهمه اعضای خانواده به غیر از برادرم برای بار اول بود که بهجمعه بازار می رفتیم اولش حس می کردم که یک جای بیخود با کلی چیزهای بنجوله و حسم این بود که هیچ چیزه جالب توجهی پیدا نخواهم کرد حالا از همه اینا که بگذریم تا وارد شدیم اولین چیزایی که دیدیم یه عالمه لباس هندی و پاکستانی ، بوی عنبر عودو از این چیزا بود که هیچگونه جذابیتی نداشت ولی کم کم که وارد شدیم حس کردم که داره ازش خوشم می آید یه عالمه دستبند ، گوشواره ، مانتوهای گل گلی خنک ،تل های رنگی رنگی .هی دست خواهرم می کشیدم از این جیجی وی جی فروشی به اون یکی که آخرش بیچاره در حالی که کلافه شده بود گفت تو که هیچیم نمی خری آره هیچی نمی خریدم ولی نگاه کردنشون یه حس خوب بهم می داد واسه خواهرم چند تا النگوی بافتنی آبی و سورمه ای خریدم .یه جا کلیدی، یه عروسک با موهای فرفری که داداشم و خواهرم می گفتن شکل خودته، یه مانتوی سبز آبی ،یه تل سبزآبی و کلی حس های غریب و خوب .
تازه یکی از بچه های خوابگاهمونو دیدم که اونم واسه خودش بساط پهن کرده بود و تابلو می فروخت خلالقیت تو بعضی چیزا اینقدر زیاد بود که آدم کفش می برید یه پسره کلی دستبند و گوشواره درست کرده بود که به جای گل و سنگ چیزهایی از این قبیل از مداد رنگی استفاده کرده بود کلی آینه های خوشگل ،اشیای قدیمی و یه روزه پر از جذابیت
Sunday, July 10, 2011
ماهی قرمز ،سبز لجنی،عشق و ازدواج
ماهی های قرمز، توی یک استخر پر از لجن چه ترکیب رنگ قشنگی واقعا زیبا وآرامش بخشه ساعت ها هم این صحنه رو نگاه کنم خسته نمی شم ولی هر چه بیشتر نگاه می کنم بیشتر سر در نمی آرم که دارند چه کار می کنند بعضیشاشون اینقدر چاق شدند که رنگشون کمرنگ شده و بعضیاشون اینقدر کوچولواند که جلوی اون گنده هاش اصلا به چشم نمی آیند بدون هیچ دلیلی هی در حرکتند دنبال چی هستند اخه از صبح تا شب دنبال غذا هستند، آخه مگه چقدر غذا می خورند چرا با هم حرف نمی زنند حال و احوال نمی کنند درد و دل نمی کنند یکی از اون کوچولوهاش بدون هیچ حرکتی اون وسط ایستاده اول فکر کردم که مرده ولی یک کم که دقت کردم دیدم هر از چند گاهی یک حرکت ریز انجام می ده ولی هیچ کی کاری بهش نداره حتی یک تلنگر بهش نمی زنند که مثلا از خواب بپره اخه مگه آزار دارند. یعنی ماهیها هم عاشق می شوند ازدواج می کنند اونا هم می روند خواستگاری ؟معیارشون واسه ازدواج چیه؟؟ لباس عروسشون چه شکلیه ؟کجا با هم قرار می ذارند؟ اسم بچه هاشونو چی می ذارند؟ اگر اونا هم به ما فکر کنند الان پیش خودشون میگن چه دختر بیکاری 4 ساعته زل زده به ما اخه تو کار نداری زندگی نداری به توچه که ما اسم بچه هامونو چی می ذاریم تو خیلی زرنگی اسم بچه خودتو انتخاب کن خوب حق دارند دیگه
Wednesday, June 29, 2011
Subscribe to:
Posts (Atom)