Saturday, November 19, 2011

 حر فهای نگفته

می خوام بنویسم ولی از کجا و از چی بنویسمش را نمیدانم از لانگ دیستنسش،  از جدا شدنهای دردناکش، از دلتنگ شدنهاش، از تنها شدنهاش ، ازندیدنهاش و نگفتن هاش، از گریه کردن هاش، ازکار کردن هاش، از کلاس ورزش رفتن هاش  و اینکه دیگه واسه خودش یک  پا ورزشکار شده ، از فرندز دیدنهاش، از خوندن کتاب آتش بدون دودش ،از اینکه از شطرنج متنفر بود ولی الان دلش می خواد شطرنجم بازی کنه، از اینکه از پاییز بدش می اومد ولی الان عاشق پاییزه با اون رنگهای نارنجی و زردش، از اینکه الان چقدر باران را دوست داره از اینکه دیگه توی هوای ابری  دلش نمی گیره، از اینکه  دیگه از اعتماد کردن به آدما می ترسه خیلیم می ترسه  ،از  اینکه یاد گرفته نامه عاشقانه بنویسه، یاد گرفته که با ادمایی که نا خواسته وارده حریمش می شن می شه بد هم برخورد کرد، یاد گرفته  که همیشه آسمون آبی و آفتابی نیست زندگی غمم داره ترسم داره ولی خدا همیشه نزدیکه نزدیکه

Friday, July 22, 2011

جمعه بازار
 
بالاخره بعد از کلی غر زدن که من حال ندارم ،من می خواهم تو خونه استراحت کنم ،من حموم نرفتم و از اینگونه غر هایی که هیچ گونه تاثیری هم نداشت مجبور شدم با خانواده برم جمعه بازارهمه اعضای خانواده به غیر از برادرم برای بار اول بود که بهجمعه بازار می رفتیم اولش حس می کردم که یک جای بیخود با کلی چیزهای بنجوله و حسم این بود که هیچ چیزه جالب توجهی پیدا نخواهم کرد حالا از همه اینا که بگذریم تا وارد شدیم اولین چیزایی که دیدیم یه عالمه لباس هندی و پاکستانی ، بوی عنبر عودو از این چیزا بود که هیچگونه جذابیتی نداشت ولی کم کم که وارد شدیم حس کردم که داره ازش خوشم می آید یه عالمه دستبند ، گوشواره ، مانتوهای گل گلی خنک ،تل های رنگی رنگی .هی دست خواهرم می کشیدم از این جیجی وی جی فروشی به اون یکی که آخرش بیچاره در حالی که کلافه شده بود گفت تو که هیچیم نمی خری آره هیچی نمی خریدم ولی نگاه کردنشون یه حس خوب بهم می داد واسه خواهرم چند تا النگوی بافتنی آبی و سورمه ای خریدم .یه جا کلیدی، یه عروسک با موهای فرفری که داداشم و خواهرم می گفتن شکل خودته، یه مانتوی سبز آبی ،یه تل سبزآبی و کلی حس های غریب و خوب .
تازه یکی از بچه های خوابگاهمونو دیدم که اونم واسه خودش بساط پهن کرده بود و تابلو می فروخت خلالقیت تو بعضی چیزا اینقدر زیاد بود که آدم کفش می برید یه پسره کلی دستبند و گوشواره درست کرده بود که به جای گل و سنگ چیزهایی از این قبیل از مداد رنگی استفاده کرده بود کلی آینه های خوشگل ،اشیای قدیمی و یه روزه پر از جذابیت 

Sunday, July 10, 2011

ماهی قرمز ،سبز لجنی،عشق و ازدواج

ماهی های قرمز، توی یک استخر پر از لجن چه ترکیب رنگ قشنگی واقعا زیبا وآرامش بخشه ساعت ها هم این صحنه رو نگاه کنم خسته نمی شم ولی هر چه بیشتر نگاه می کنم بیشتر سر در نمی آرم که دارند چه کار می کنند بعضیشاشون اینقدر چاق شدند که رنگشون کمرنگ شده و بعضیاشون اینقدر کوچولواند که جلوی اون گنده هاش اصلا به چشم نمی آیند بدون هیچ دلیلی هی در حرکتند دنبال چی هستند اخه از صبح تا شب دنبال غذا هستند، آخه مگه چقدر غذا می خورند چرا با هم حرف نمی زنند حال و احوال نمی کنند درد و دل نمی کنند یکی از اون کوچولوهاش بدون هیچ حرکتی اون وسط ایستاده  اول فکر کردم که مرده ولی یک کم که دقت کردم دیدم هر از چند گاهی یک حرکت ریز انجام می ده ولی هیچ کی کاری بهش نداره حتی یک تلنگر بهش نمی زنند که مثلا از خواب بپره اخه مگه آزار دارند. یعنی ماهیها هم عاشق می شوند ازدواج می کنند اونا هم می روند خواستگاری ؟معیارشون واسه ازدواج چیه؟؟ لباس عروسشون چه شکلیه ؟کجا با هم قرار می ذارند؟ اسم بچه هاشونو چی می ذارند؟ اگر اونا هم به ما فکر کنند  الان پیش خودشون میگن چه دختر بیکاری 4 ساعته زل زده به ما اخه تو کار نداری زندگی نداری  به توچه که ما اسم بچه هامونو چی می ذاریم تو خیلی زرنگی اسم بچه خودتو انتخاب کن خوب حق دارند دیگه

Monday, May 16, 2011

گلدان و هوا و اکسیژن
تا از در خونه خارج شدم دیدم زمین جا به جا قطره های آب روش افتاده متوجه شدم که داره بارون می آید هوا واقعا عالی و رویایی بود حیف که تو این هوای خوب من مجبور بودم بروم شرکت واقعا دلم می خواست می توانستم بروم پارک بروم کوه ولی طبق معمول آرزو بر جوانان عیب نیست عزیزم برو سر کارت و اینقدر بهانه نگیر
تا وارد شرکت شدم چشمم خورد به تنها گلدون شرکتمون یهویی دلم به حال گلهای بیچاره سوخت احساس کردم شاید گلهای بیچاره هم دلشون هوای تازه بخواهد اونم این هوا به همکارم گفتم گلدون را بذارین توی بالکن تا یه کم اکسیژن تنفس کند اونم از آنجایی که فکر می کرد من خیلی آدم با تجربه ای هستم به حرفم گوش داد و گلدون را گذاشت در هوای آزاد هی دل غافل عصری که داشتم از کنار گلدون رد می شدم دیدم تمام برگهاش پژمرده شده همکارم گفت چرا اینطوری شده انگار زیاد هوا خورده منم اصلا خودم را از تک و تا نینداختم و گفتم خوب می شه اصلا مشکلی نیست ولی ته ذهنم می دانستم که حتما یک مشکلی هست  با کلی نگرانی رفتم خانه از مامانم و بابام پرسیدم که کار اشتباهی کردم گفتند صد در صد، گلها باید هواشون یکنواخت باشه  حالا اون وسط داداشمم هی جو می داد که دیگه تموم شد اون گلدون دیگه کلدونی نمی شه از شدت نگرانی دلم می خواست پاشم بیام شرکت ببینم حالشون چقدر بده از صبح تا برسم شرکت همش دعا می کردم که گلدون بیچاره حالش خوب شده باشه تا وارد شرکت شدم به اولین چیزی که نگاه کردم گلدون بود وای باورم نمی شد حالش خوب شده بوده برگاشم مثل کو ه استوار ایستاده بودند هی اینم به خیر گذشت 
همین جوری آدم هی تجربه اش بالا می رود دیگه چه می شه کرد 

Wednesday, April 20, 2011


زندگی آی زندگی هر چی تو دنیا غمه ماله منه
داشتم اهنگ زندگی ای زندگیه شکیلا را گوش می دادم یهویی رفتم به 8 سال پیش 8 سالی که برای من اندازه یکسال گذشته انگار همین دیروز بود که تو حیاط دانشگاه انقلاب با دوستم راه می رفتیم و این آهنگ را دو تایی می خواندیم اونم چه جوری با یک
 ریتم 6و8 که انگار نه انگار که این اهنگ برای غم و غصه های دنیا خوانده شده اخه اون موقعها  واقعا غم و غصه ای نداشتیم و به قول معروف سرخوش بودیم دانشکاه رویاییمون تازه قبول شده بودیم سر در 50 تومنی، دوست های جدید ،ساندویچ ایدا رستوران افتابگردون ،خوابگاه 16 آذرو حالا من اینجا و دوستم اون سر دنیا بی خبر از اینکه دلامون روزی چند بار می شکنه البته امیدوارم که دل دوستم اصلا نشکنه

Monday, April 11, 2011

هریه من کجایی هری چه بی وفایی ؟؟؟؟
وای حالا من بدون هری و رون وهرمیون و لرد ولدمورت چه کار کنم آخه چطوری به زندگی در دنیای جادوگریم ادامه بدهم باورم 
نمی شود که تموم شد خانه میدان گریمولد ،مدرسه هاگوارتز، آلبوس دامبلدور،واقعا جزیی از زندگیم شده بودند شبا که می خوابیدم حس می کردم با هری پاتر دارم می روم که با ولدمورت بجنگم آخه آدم اینقدر جو گیر
شبی نبود که هری پاتر بخوانم و بخوابم وخواب صحنه هایی که خواندم را با حضور خودم نبینم بعد از چند لحظه به خودم می آمدم و به خودم می گفتم باز تو جو گیر شدی این اواخر برای اینکه تمام نشود شبی دو صفحه می خواندم 
با ناراحتیشون ناراحت شدم با ترسیدنشون ترسیدم با خوشحالیشون خوشحال شدم کلا یکسال باهاشون زندگی کردم زندگی توی دنیای جادوگر ها، دنیایی که از بچگی حس می کردم که وجود دارد  دنیایی که بازی کوییدیچ دارد ،چوب دستی دارد ،نوشیدنی کره ای دارد شمشیر گریفندور دارد 
بارها پیش خودم فکر کردم که اگر منم سپر مدافع داشتم سپر مدافعم چه حیوانی بود یا اینکه اصلا توان داشتم که در بدترین شرایط برای خودم سپر مدافع تولید کنم خدا می داند که کی و کجا می توانم جواب سوالهایم را بگیرم ولی شایدیک روزی یک جایی بتوانم بفهمم که سپر مدافعم چیه و یا اینکه اگر اون کلاه روی سر من قرار می گرفت می گفت من می توانم یک گریفندوری باشم یا نه   
حالا با این همه سوال من چطوری بروم سراغ یک کتاب جدید و یک فضای جدید؟؟؟؟