Monday, August 19, 2013

با کلی ذوق شوق یه بادبادک رنگی با یه دنباله بلند درست کرده بودم و هی منتظر بودم که هوا مناسب شه واسه پروازکه بادبادکمو هوا کنم. بادبادکم عاشق پرواز بود دلش می خواست خیلی بالا بره ولی من بهش نخ نمی دادم  چون هر چی دورتر می شد دلم بیشتر براش تنگ می شد در گیر ودار حس لذتی که بادبادکم از بالارفتن داشت همه نخ را یهویی رها کردم  بادبادک کیفور شده بود یه لحظه یادش رفت که من اینجا هستم از کیف و لذت هی رفت و رفت تا تو یه لحطه نخ از دستمجدا شد و بادبادکم برای همیشه رها شد حس عجیبی بود  همه چی یهویی شد خوشحال بودم واسش چون دلش پرواز می خواست رهای می خواست و دلم به حال خودم می سوخت که دیگه تنها شده بودم  هی تو ذهنم به خودم دلداری می دادم که اشکالی نداره یه بادبادک رنگی تر بزرگتر یه بابادک تنبل که همیشه پیشت بمونه ولی الان بادبادکم چه حسی داره

Wednesday, August 7, 2013

خانه ام آتش گرفته است! فرياد

خانه ام آتش گرفته است! فرياد



خانه ام آتش گرفته است ، آتشي جان سوز
هرطرف مي سوزد اين آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو ميدوم گريان
در لهيب آتش پر دود
وز ميان خنده هايم تلخ
و خروش گريه ام ناشاد
از درون خسته سوزان
مي كنم فرياد ، اي فرياد ،اي فرياد
خانه ام آتش گرفته است ،آتشي بي رحم
همچنان مي سوزد اين آتش
نقشهايي را كه من بستم به خون دل
برسرو چشم در ديوار
در شب رسواي بي ساحل
واي برمن سوزد وسوزد
غنچه هايي را كه پروردم به دشواري
در دهان گود گلدانها ، روزهاي سخت بيماري
از فراز بامهاشان شاد ، دشمنانم
موزيانه خنده هاي فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ، نازل
در پناه اين مشبك شب
من به هر سو مي دوم گريان
از اين بيداد
مي كنم فرياد ، اي فرياد ، اي فرياد
واي بر من ، همچنان ميسوزد اين آتش
آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان
وانچه دارد منظر وايوان
من به دستان پر از تاول
اين طرف را مي كنم خاموش
وز لهيب آن روم از هوش
زان دگر سو شعله برخيزد ،‌به گردش دود
تا سحرگاهان كه می داند ، كه بود من شود نابود
خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر
صبح از من مانده برجا مشت خاكستر
واي آيا هيچ سر برمي كنند از خواب
مهربان همسايگانم از پي امداد
سوزد اين آتش بي دادگر بنياد
مي كنم فرياد اي فرياد اي فرياد
مهدی اخوان ثالث

Tuesday, April 16, 2013

در که باز شد گلهای رز قرمز و نسترن زرد پیدا شدند و چه دلتنگ باغچه مان شدم رزهای صورتی  و قرمز اتشین و یک رز هفت رنگ که از فرط زیبایی بیینده را مجذوب خود می نمود ایا نسترن های ما هم به این زیبایی اند درخت البالویمان چند تا شکوفه داده است کاش الان در باغچه مان بودم گلهای کوکب باز هم از دل خاک بیرون امده اند ای کاش اینجا یک باغچه داشتیم پر از اطلسی و بنفشه و لاله و چه حیف که نمی توانیم در باغچه خانه مان لاله بنفش بکاریم

Sunday, April 14, 2013

اولین باری که دلم از این کفشها خواست توی فیلم ذهن زیبا بود یک کفش با لژ چوبی و یک بند که که شبیه نخ کتان که روی ساق 
پا بسته میشه با یک دامن کلوش سفید هی خودم را در ان تصورمی کردم و کلی لذت می بردم خیلی بعدتر هی کفشهای مشابه دیدم که تنها وجه مشترکشان پاشنه چوبی  بود باورم نمیشه که حالادارمشون بعد از چند سال کلا این عادته منه که برای خودم ارزوهای کوچک  می سازم و برای رسیدن به ان هیچ تلاشی نمی کنم و در حد  عبور از کنارشان و تصور داشتنشان بسنده می کنم حس داشتن  گلدان شمعدانی با گلهای قرمز ، حس داشتن کفش با پاشنه چوبی ، حس داشتن یک دفتر خاطرات و کلی حس دوست داشتنی کوچک و ارزوی رسیدن به انها یک روزی یک جایی 

Sunday, November 18, 2012

 پنجره را باز می کنم که هوا بخورم یک عالمه دود ریه هامو پر می کند یک کم که گذشت بوی شیرینی بوی یک پیراشکیه داغ با کلی شکلات ای وای بوی شیرینی رفت دو تا اقا دارند گلدسته های مسجد را تمیز می کنند حالا بوی کیک تخته ای دوباره اومد دیگه بوی دود را حس نمی کنم یک خانم با چتر از خیابان رد می شود شاید فکر می کرده امروز باران را با چتر بدرقه می کند سردم شده اما دلم می خواهد باز هم نگاه کنم و بوی کیک تنفس کنم یک اقا با یک دوچرخه وسط این همه ماشین و چه حس خوبی است دوچرخه سواری  در پاییز البته نه با این همه دودیک رنوی زرد به رنگ قناری وای قناری چه حس خوبی بهم می ده

Thursday, October 18, 2012

دیدن دوستانه قدیمی واقعا لذت خاصی داره انگار می شینی تو ماشین زمان کمربندها بسته اماده حرکت یهو چشمت رو باز می کنی و می بینی که برگشتی به سالها قبل وای امتحان کنکور تست حسابان، کلاس هندسه تحلیلی ،  پیپیت و محلول اسید فولیک چه ترسی داشت اون روزی که ما قرار بود با اسید کار کنیم تو از من کلی شجاع تر بودی من از دور فقط نگاهت می کردم معلم گرامی هم هی من رو مسخره می کرد امتحان نهایی ، کارت جلسه ،بعد امتحان راه برگشت به  خونه انگار نه انگار که سالها گذشته خاطرات به همون نویی وبه همون شیرینی سر جاشون باقی موندن فقط  یک تلنگرلازم داشت تا دوباره تجدید شود     

Tuesday, October 16, 2012

احساس خستگی شدید تمام تنم را گرفته احساس بدن درد ، سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده کاش الان در یک رختخواب گرم و نرم بودم به پهلو می شدم و لحاف را می کشیدم روی سرم تا گرما را با تمام وجود حس کنم بعد با کلی زحمت پا می شدم و یک نیمروی خوشمزه خودم را مهمان می کردم بعدش می نشستم کتاب می خواندم البته دراز می کشیدم  جلوی افتاب نور افتاب روی بدن سردم می خورد و به من احساس مطبوع گرما می داد کاش الان معده ام درد نمی کرد  و می تونستم به خوراکی های خوشمزه فکر کنم شاید خوردن یک دنت می توانست بهم انگیزه  ادامه دادن یک روز کسل کننده دیگر را بده کاش نمی ترسیدم از اینکه حالا هر چقدر بخوابم دیگر نگران نباشم که شب خوابم نمی بره می نشستم با خیال راحت فیلم می دیدم  بدون توجه به اینکه حالا چند تا لغت جدید یاد گرفتم کاش می شد بایک دوست نهار رفت به یک جای دور بعدشم رفت سینما و پارک ملت و برگهای پاییزی و یک عالمه عکس جدید که دوباره با دیدنشون یادم بیاد که من هنوز هم خیلی زیبا هستم فقط یادم رفته  چند روزه از شرکت که خارج می شم همش حس می کنم اومدی دنبالم تا بریم یک گردش یک روزه با یک لبخند تو ماشین منتظرمی، منم با کلی انگیزه موهامو صاف کردم شاید بهم بگی چقدر خوب شدی