Wednesday, December 9, 2015

اين روزها سرگرمي تازه اي پيدا كرده ام .ريختن نان هاي ريز شده روي پيشاني پنجره اتاقم تا شايد كبوتر خسته و گرسنه اي كه سردش هم هست از راه برسد و با ديدن انها در پوستش نگنجد.با ولع تمام نانها را بار كند ببرد جايي با دوستانش تقسيم كند.شايد هم به انها بگويد در اين خانه دختركي هست كه دوست دارد در اين روزهاي سرد ،جهاني را حتي به وسعت يك كبوتر سير كند .امروز صداي قشنگي مي امد انگار يكيشان امده بود و با زبان خودش تشكر مي كرد و چه طنيني داشت .انگار زيباترين موسيقي دنيا امروز از خواب بيدارم كرد

Wednesday, November 25, 2015

اتاقمان ساعت ندارد باید ساعت بخرم. یک ساعت مربعی با عقربه هایی که صدا نمی دهند تا گذر هر ثانیه را با پتک بر سرم بکوبد. طرحش برج ایفل  باشد ، سیاه و سفید با یک گل شقایق قرمز باشد. قرمزی شقایق در تصویر سیاه و سفید ایفل چه خوب جلوه گری می کند. "این دیگر چطور ساعتی است زمان کجایش پیداست یهویی بگو تابلو نقاشی می خواهم". ساعت باید هر وقت نگاهش می کنی خوشحالت کند  هر از چند گاهی هم زمان را برایت یاد اوری کند. نه اینکه هر بار که نگاهش می کنی ببینی  ساعت 3:44 دقیقه است و تو باید دو ساعت دیگر نشستن روی این صندلی سخت را با این مانتو ، مقنعه و از همه مهمتر این کلیپسی که تا مغز جمجمه ات فرو رفته  را تحمل کنی. اگر ساعتم شقایق قرمز داشت همه اینها یادم می رفت لبخندی می زدم و به شقایق فکر می کردم به اینکه وسط این همه رنگ سیاه و سفید و خاکستری، شقایق همچنان  قرمز است. یک دشت پر از شقایق را دیدنمان ارزوست .زندگی را به یادش زندگی کنیم...

Tuesday, November 17, 2015

می گفت: لازم نیستی حرفی بزنی چشمانت همه چیز را لو می دهند. این اولین باری نبود که این را می شنیدم. می گفت: الکی ادای ادمای خوشحال رو در نیاور چشمانت قبلا لوت داده اند که این خنده ها از ته اعماقت نیستند.
پرسید برویم پایتخت لپ تاپم را درست کنم یا برویم یک جایی با هم چایی بخوریم قبل از اینکه حرفی بزنم گفت معلومه که چشمانت چای را بیشتر دوست دارند. گفتم پس اگر چشمانم حرف می زنند چرا می پرسی گفت می پرسم تا چشمانت جواب دهند.

گریه کردی، نه حالم خوب است. گریه کردی برای من فیلم بازی نکن از چشمانت پیداست. چه می شود کرد باید کنار امد با چشمانی که رازهای مرا فاش می کنند. برق شیطنت ، غصه دوری ، خوشحالی ، شوک زدگی ،عشق و محبت همه ،همه را بدون گفتن حتی کلمه ای لو می دهند و مرا تنها می گذارند با سوال هایی که باید جواب دهم و خجالت کشیدن های تکراری از این که باز هم نتوانستی غصه ات را پنهان کنی .

Saturday, October 31, 2015

صحبت کردن در مورد کتاب و موسیقی همیشه من را به وجد می اورد . شروع می کنم با کلی عشق و علاقه در موردش صحبت می کنم حالا اگر این مکالمه در مورد کتاب های مورد علا قه ام باشد که با چنان لحن پرشوری صحبت می کنم انگار که نویسنده اش پورسانتی به من دادهکه این چنین تمام قد از نوشته هایش دفاع می کنم.گفت به نظرم رومن گاری خیلی نویسنده خوبی است وای باورم نمی شد کم مانده بود از خوشحالی بغلش کنم گفتم چقدر خوب که نظر تو به نظر من اینقدر نزدیک است. من بعد از این همه مدت کتاب خواندن متوجه شده ام که رومن گاری نویسنده مورد علاقه من است و شروع به سخنرانی کردم . کتاب خداحافظ گاری کوپرش راخواندی. حالا فرض کن نخوانده باشد تو که دیگر نداریش که بهش قرض بدی وای از دست تو با این مهربون بازیات حرصمو در میاری. اشکال نداره زندگی پیش رو را که دارم برات میارم تازه لیدی ال هم هست البته اول می خواهم خودم بخوانمش. چقدر حسه خوبی است وقتی که دوستت کتابی را می خواهد بخواند و تو، ان کتاب را داری و این جمله زیبا "من این کتاب را دارم می خوای برات بیارمش" البته اگر دوستانت از جنس ادمهایی باشند که کتابی را که قرض می گیرند برنگردانند قضیه یک کم ناراحت کننده می شود ولی باز هم خوشحال کننده است که ان کتاب را بخوانند و دیگر بر نگردانند. 

Tuesday, October 20, 2015

صبح با صدای رعد و برق از خواب پریدم در اوج خواب صدای بارون خوشحالم کرد با لبخندی بر لب خوابم را ادامه دادم به امیدی اینکه وقتی چشمانم را باز می کنم باز هم اسمان نمناک باشد اعصابم از شب قبل خیلی خورد بود ولی به باران که فکر می کردم دلم می خواست یک نفس عمیق بکشم ریه هایم را پر کنم از این هوای پاییزی و به هیچ چی فکر نکنم خوابم کش امده بود خوابیدن با صدای باران ارامش وصف ناپذیری دارد. چشمانم را باز کردم نور افتاب خورد تو چشمم نتوانستم کامل بازشان کنم دوباره بستم ان هم با غصه ای عمیق کاش هوا ابری می ماند امروز دلم افتاب نمی خواهد . سوار ماشین شدیم افتاب رفته بود گفتم تو این هوا هایده خیلی میچسبد گفت خوش بحالت گفتم می خواهی برسانمت گفت بی خیال  پیاده که شد اعصاب خوردی هایم حمله ور شدند.

گلویم درد می کند سردم است. گفتم شیدا گلوم درد می کنه ،گفت این و بخور خوب می شی، تا نگاهش کردم یادم امد این همان قرصی است که در روزگار بچگی حالم ازش به هم می خورده است.در برابر خوردنش مقاومت کردم اصرار کرد گفت زود خوب می شوی با اکراه یکی برداشتم همان طعم بیخود و حال به هم زن را داشت. گفت قورتش ندهی مکیدنی است گفتم حواسم هست اما نگفتم من از این قرص متنفر بودم .هر بار که اب دهانم را قورت می دادم ان طعم نوستالژی می امد .نتوانستم تحملش کنم دورش انداختم. یک خاطره بد با روح ادم چه می کند .انگار خاطرات طعم و بو را هم حفظ می کنند.

Saturday, October 17, 2015

چشمانم درد می کند چند روزی هست که اینطوری شده شاید باز هم ضعیف شده شاید هم زیادی خسته است" برو دکتر" ، وقت نمی شود کلا این روزها اصلا وقت نمی شود وقت کم است صبح زود شب می شود و یک عالمه کار نکرده می ماند روی دستم که همه موکول می شود به اخر هفته ، اخر هفته هم شلوغ تر از روزهای دیگرعین برق وباد می گذرد و شنبه با پوزخندی مضحک منتظر نسشته است تا بگوید دیدی این هفته هم هیچ کاری نکردی.

آمده بودند بیمه برای انجام کارهای بازنشستگی شان . نمی شد به حرفشان گوش نداد فاصله شان با من به اندازه یک کف دست بود گفت داریم از تهران می رویم شوهرم انتقالی گرفته برای ساری، پسرم هم همان جا دانشگاه قبول شده است. شوهرم نمی تواند این شهر را تحمل کند سالهاست منتظر فرصتی است. در دلم گفتم خوش به حالشون از این شهر پر از همهمه و شلوغی فرار کرده اند. گفت رفته ایم ساری ،  فاصله خانه تا مدرسه شوهرم 5 دقیقه است سه تا مدرسه درس می دهد ولی همه را پیاده می رود. انگار وقت کش میاید کلی وقت اضافه می آوریم دوستش گفت اره بابا همه وقت ما توی این ترافیک و شلوغی تلف می شود راست می گفت من صبح فقط 45 دقیقه توی ترافیک بودم ترافیکی که جز اعصاب خوردی چیزی برایت به همراه نمی آو رد انگار باز باید همشهری داستان بخرم...

Tuesday, October 13, 2015

صبح که امد اینقدر خوشگل شده بود که نمی توانستم ازش چشم بردارم. موهایش را زده بود بالا مقنعه مشکی پوشیده بود یک رژ قرمز جذاب هم زده بود تا امد سمتم گفتم" چقدر جذاب شدین خانم" و به کارم ادامه دادم اما حس کردن باز هم باید بگویم که چقدر جذاب شده است دوباره رفتم روی میزش گفتم امروز خیلی خوشگل شدی گفت حوصله نداشتم به خودم رسیدم ته چشمانش یک غم عمیق هست ولی نمی دانم چرا غمگین است برعکس من که چشمهایم انگار حرف می زند چشمان او هیچ چیزی را رو نمی کنند فقط می گوید که غمی پنهان دارد. سر نهار گفتم تو که اینقد جذاب شده ای بیا به جای من با دوستم برو بیرون ، خندید .بعد از نهار پیغام داد که اولین باری که تو رو دیدم می دونی چی گفتم در موردت .گفتم چی گفتی؟ گفتم "یه دختره اومده شرکتمون قیافه اش شبیه گلشیفته فراهانیه اینو گفتم که بدانی که حتی وقتی درهم برهم و به هم ریخته ای هم می تونی خودت با دوستت بری بیرون "زندگی یعنی همین هندونه زیر بغل هم گذاشتن های گه  گاهی است دیگر....